ماجرای یک کتاب

سلام

کتاب من زنده ام حس و تفکر عیجبی به من داد...

حس غرور و گاهی حسرت...

حس غرور اززنان و مردان آزاده کشورم از همان هایی که در کنار مبارزه با دشمن ,دین پیامبرم و حجاب فاطی مادرم را با زیبایی هر چه تمام تر به نمایش گذاشتند...

حس غرور از پدر و مادرانی که اینگونه فرزندانی تربیت کردند...

حس غرور از این همه صبر و استفامت و حیا...

آری حس حسرت را با دلی پر آه بیان میکنم...

حس حسرت از بی رنگ شدن حیا و غیرت زنان و مردان غیور سرزمینم...

حس حسرت از گم شدن آداب تربیت دینی فرزندانمان...

حس حسرت از این همه نالیدن هایی که راضی اند به فروختن شرافت سرزمینشان...

نمی گویم کجایند مردان و زنان بی ادعا...

این روزها هم که بگردی پیدا می شوند...

اصلا این روزها  هم کم نیستند...

فقط باید بیدار شود حس عشق ...

عشقی در سایه عمل...

می خوام از همین جا از همه شما بخواهم سر سجاده معبود که نشستید ...

دعا کنید که از غفلت رها شویم...

...الهی آمین...

 

افسران - ماجرای یک کتاب...

 

/ 2 نظر / 33 بازدید
جامانده ق ش

حیا و حجاب را دشمن میخواد از زنان بگیرد اما کور خوانده زنان ما خود سر مشق جهان اسلام هستند و در دامن خود شیر مردانی را پرورش دادن که در میدان مین و زیر تانک جانفشانی میکردند و می کنند .

گلستان بلاگ

سلام با تشکر از مطلب خوب و ارزشمند شما. این مطلب با نام خودتان در گلستان بلاگ منتشر شد. http://golestanblog.ir/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8/ منتظر مطالب بعدی شما هستیم. یاعلی. التماس دعا